در این دنیا سراب محکوم است به پوچی... پرستو محکوم به کوچ کردن...

شمع محکوم به اشک ریختن... خارها محکوم به تنهایی...

روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسیدن...

قلب با همه ی پاکی وصداقتش محکوم به دوست داشتن

 

 

زندگی عشق است ُُعشق افسانه نیست آنکه عشق آفرید دیوانه نیست

 

 

 

 عشق آن نیست که در کنارش باشی عشق آن است که به یادش باشی

 

 

خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست

 

 و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد

 

 

 

امروز که دل غمگین بود غم دوری تو را می پیمود شاید امروز که باران بارید به هوای

 

دل من می بارید ...

دانی عشق چیست؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست. درد می دانی چیست؟ آنچه از عشق تو در سینه تنگم باقیست

 

اگر دنیای ما دنیای سنگ است

 

بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است

 

 اگر دنیای ما دنیای درد است

 

بدان عاشق شدن از بحررنج است

 

 اگر عاشق شدن پس یک گناه است

 

 دل عاشق شکستن صد گناه است