گفت با من می ماند اما نگفت تا کی؟
گفت که دوستم دارد ، اما نگفت چقدر ؟
گفت که خیلی برایش عزیزم ، اما نگفت چرا؟
گفت که برای عشقم جان می دهد ، اما نگفت چگونه؟
گفت که برای همیشه عاشقم می ماند ، اما نگفته بود که معنای عشق چیست؟
او می گفت و من نیز تنها به چشمانش  نگاه میکردم ، شاید این سکوت بهترین راه بود.
می گفت که بعد از تو زندگی را نمیخواهم  و هیچگاه فراموشت نخواهم کرد.
مدتی گذشت احساس کردم فراموش شده ام و دیگر در قلبش جایی ندارم.
چند قطره اشک ، و چند روزی دلتنگی و گهگاهی دلی نا امید و خسته از زندگی سهم من از این جدایی بود. گفت من میروم زیرا عشقی در این زمانه نیست و اینها همه یک قصه و افسانه است اما نگفت که روزی روزگاری گفته بود با من می ماند و مرا خیلی دوست دارد.
گفت من میروم چون بین من و تو فاصله است که ما را هر لحظه از هم دور میکند ، اما نگفت که روزی به من گفته بود که برایش عزیزم و حتی برای عشقم جان می دهد.
هر چه گفته بود تنها یک ادعا بود ، یا شاید حرفهایی که از ته دل نبود.
 و این بود رسم عشق ، لعنت بر قلب ساده ام ، بی خیال سرنوشت.
این دل ساده ام با عشق نمی سازد ، بس که عشق با احساس دروغینش او را به بازی گرفته دیگر عشق را باور ندارد.
نمی گویم فراموشت میکنم ، کسی که سالها قلبم  به بازی گرفت و رفت را هیچگاه فراموش نمیکنم .
هیچگاه کسی که قلب بی طاقت و عاشقم را شکست و لحظه های زندگی ام را پر از غم و غصه کرد را  فراموش نمیکنم.
خوبی های تو همه را از یاد می برم و مطمئن باش این دلی که آن را شکستی و رفتی هیچگاه نامهربانی هایت را فراموش نخواهد کرد.